تبليغاتX
سردار فتح قلب ویرانم دوستت دارم

سردار فتح قلب ویرانم دوستت دارم

برسنگ مزارم بنويسيد :كه او خسته دلي بود در اين خلوت خاموش----------- كه از غم هاي جهان گشته فراموش

ای کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت

پرستو

 

ستاره گم شد و خورشید سر زد

پرستویی به بام خانه پر زد

در آن صبحم ثفای آرزویی

شب اندیشه را رنگ سحر زد

پرستو باشیم و از دام این خک

گشایم پر به سوی بام افلک

ز چشم انداز بی پایان گردون

در آویزم به دنیایی طربنک

پرستو باشم و از بام هستی

بخوانم نغمه های شوق و مستی

سرودی سر کنم با خاطری شاد

سرود عشق و ‌آزادی پرستی

پرستو باشم از بامی به بامی
 

صفای صبح را گویم سلامی

بهاران را برم هر جا نویدی

جوانان را دهم هر سو پیامی

تو هم روزی اگر پرسی ز حالم

لب بامت ز حال دل بنالم

وگر پروا کنم بر من نگیری

که می ترسم زنی سنگی به بالم
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

دوستت داشتم اما حالا نه.................

 
 
غصه نخور مسافر
غصه اثر نداره
غصه نخور مسافر
غصه نخور ستاره

غصه نخور مسافر
اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه
یه عمر بی نصیبیم
از دیدن نور ماه
یه عمر بی نصیبیم
یه عمر بی نصیبیم
غصه نخور مسافر
اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون
اشک ریختنم بلد نیست
اینجا ولی آسمون
اشک ریختنم بلد نیست
اشک ریختنم بلد نیست
غصه نخور مسافر
غصه اثر نداره
غصه نخور مسافر
غصه نخور ستاره

غصه نخور مسافر
بازم میای به زودی
ما رو بگو چه کردیم
از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر
همیشه اینجوری نیست
همیشه که عزیزم
راهت به این دوری نیست
غصه نخور مسافر
تو خود آسمونی
در آرزوی روزی
که بیایو بمونی
غصه نخور مسافر
غصه اثر نداره
غصه نخور مسافر
غصه نخور ستاره

غصه نخور مسافر
 
اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه
یه عمر بی نصیبیم

غصه نخور مسافر
اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه
یه عمر بی نصیبیم
از دیدن نور ماه
یه عمر بی نصیبیم
یه عمر بی نصیبیم
غصه نخور مسافر
اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون
اشک ریختنم بلد نیست
اینجا ولی آسمون
اشک ریختنم بلد نیست
اشک ریختنم بلد نیست

غصه نخور مسافر
غصه اثر نداره
غصه نخور مسافر
غصه نخور ستاره

غصه نخور مسافر
غصه نخور مسافر
غصه نخور مسافر
غصه نخور مسافر


 

 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

من از یک شکست عاشقانه می ایم .............

 

جواب نامت

سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن
 

هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن
 

واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره

بذا به حساب غربت نکنه دلت بگیره

عزیزم بگو ببینمکه چه رنگه روزگارت
 

خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت

سر تو مهربونی بذاری به روی شونم
 

تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم

حالم رو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره

چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره

نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون

چه قدر از دریا ما دوریم بیگناهیم هر دو تامون
 

بد جوری به هم می ریزه من و گاهی اتفاقی

تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی

می دونی که دست من نیست بازیای سرنوشته
 

رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته

باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه

اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه

من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد

باقیش و بگم می بینی گریه هات کلی حروم شد

حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی


من نگاهت بکنم تو تو چشام عشق رو ببینی

یادته من و تو داشتیم ساده زندگی می کردیم

 از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کردیم

یه دفه یه مهمون اومد عقلم رو یه جوری دزدید

 دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید

اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه

یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده

اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده

تو بازم طاقت آوردی مث پونه ها تو پاییز
 

سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیزه

بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه

همیشه نبودن تو کرده این دل و کلافه

می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
 

می دونم دوسم نداری مث روزای گذشته
 

من خودم خوندم تو چشمات یه کسی این رو نوشته

اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
 

ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم

آخ چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
 

من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه

تو که چشمای قشنگت خونه ی صد تا ستاره س

تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره س

بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن

من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

زندگی چیست؟

اونی که می خواستم

اونی که می خواستم عهدشو شکست و
 به پای عشق جدید نشست و
 چش روی آرزوم همیشه بست و
 پشت مه پنجرمون رها شد
 اونی که می خواستم مث اشک چکید و
 تو طول راه یهو یکی رو دید و
 صدای از ما بهتر و شنید و
 به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو بردو
 تو راه که می رفت به یکی سپرد و
 تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
 یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
 اونی که می خواستم دل ازم برید و
 بین گلا یه گل تازه چید و
 به اونی که دلش می خواس رسید و
 مثل تموم مردا بی وفا شد
 اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
 یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
 اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
 به خاطر اون به ما گفتش بد و
 عزیز تر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
 پیغام دادش که دیگه برنگرد و
 بد بودن ما رو بهونه کرد و
 غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
 هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
 قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
 زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
 اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
 خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
 تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
 بازیچه ی چشمای مردم شد و
 وارد عشق صد و چندم شد و
 توی خیال کس دیگه جا شد
 اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده

فدای اونکه

برای عاشقی دیره

 ولی باز دست تقدریه
 

تا دستامون نره بالا
 

جایی بارون نمی گیره

دلی که دادمش دستت
 

دیگه از زندگی سیره

نیومد وقتی ام اومد

فقط گفت که داره می ره

نگفتم من خداحافظ

 آخه قلبم هنوز گیره

بدون این قلب دیوونه

دیگه محتاج زنجیره

 بمون این زخم رو بدتر کن

عجیب محتاج شمشیره

 بریزم اشکام رو شاید

آخه این آخرین تیره

نگی تو اونی که رفته

وجودش غرق تقصیره

 فدای او که تو خوابم

من رو تحویل نمی گیره


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط قلب ویران  | 

یه عاشق پیدا نمیشه ..........

چرا

چرا بلبل همیشه نغمه خوان است
چرا بر برگ شبنم می نشیند
چرا آلاله های باغ سرخند
چرا بر روی گل غم می نشیند
چرا باران همیشه قطره قطره ست
چرا در خانه ها دریا نداریم
چرا در باغچه یا توی گلدان
گلی یا برگی از رویا نداریم
چرا پروانه ها معنای عشقند
چرا جغدان همیشه اشکبارند
چرا مردم همانند کبوتر
درون خانه ها جغدی ندارند
 
چرا در هر کتابی آسمان ها
همیشه آبی و خوشرنگ هستند
چرا هیچ آسمانی رنگ غم نیست
چرا مردم خدا را می پرستند
چرا ما عاشق باد صباییم
چرا یک بار با طوفان نباشیم
چرا در هر زمان در فکر دریا
چرا یکبار با باران نباشیم
چرا گلزار ها شاداب و سبزند
چرا قلب بیابان لالهگون است
چرا دستان برکه پک و نیلی است
چرا چشم شقایق رنگ خونست
چرا لبهای مردم نیمه خشک است
چرا لبخند در آن جا ندارد
چرا توی قفس هامان قناری ست
چرا هیچ آدمی درنا ندارد
چرا بالا تر از احساس عشقست
چرا تصویر از اینه پیداست
چرا نیلوفران پیک بهارند
چرا احساس در دل ها شکوفاست
 
اگر چه این بیان آرزو بود
ولی آخر چرا زیبا نباشیم
 
چرا یک بار چون بال پرستو
چرا یک بار چون دریا نباشیم
 

 

 

 

عشقی دوباره

 از اولین نگاه تو بودی در کنار من
با قلب من همیشه کمی راه آمدی
در راههای سخت عبورم ز زندگی
تا ساحل امید تو همراه آمدی
ای مهربانترین تپش قلب زندگی
ای قصه صبوری گل های عاطفه
ای امتداد اینه عشق تا ابد
ای معنی تولد زیبای عاطفه
زیباتر از تولد گلهای ارغوان
 آبی تر از شکفتن روح حقایقی
دستان تست سایه صدها گل غریب
تو شرح حال سوختن شمع عاشقی
یادم نمی رود که چه کردی برای من
گلدان آرزوی مرا آب داده ای
 در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود
من را به روی ثانیه ها تاب داده ای
پرواز کن به کشور اینه های پک
شاید مرا ز برکه غم ها رها کنی
شاید مرا و عاطفه را آشتی دهی
دل را به نغمه های وفا آشنا کنی
ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق
رفتی و بی تو واژه احساس تیره شد
رفتی و چشم های من از کشور افق
 سوی غروب سرخ و غریب تو خیره شد
غربت حضور سکت امواج اشک هاست
رفتی و مانده خاطره هایت برای من
یادش به خیر چشم تو و آسمان عشق
با رفتنت شکست دل اشک های من
 روزی که چشم های تو از مرز دل گذشت
گم شد میان کلبه رویا بهار من
 دل ها فدای چشم پر از هجرت تو شد
پیوندهای آبی تو یادگار من
 گرچه گذشت سالی و دل ها ز غم شکست
در دل غم است تا تو بیایی ستاره ام
برگرد و عطر عاطفه را با خودت بیار
در انتظار رویش عشقی دوباره ام
ای اولین حکایت بی انتها ی عشق
رفتی و بی تو نام نجابت غریب شد
بی تو به وسعت عطش سرخ لاله ها
دل مرد و سرزمین شکفتن عجیب شد
رفتی و بی تو ترجمه تلخ زندگی
در جای جای شهر وجودم سروده شد
رفتی و بی تو دفتر کمرنگ یک غروب
در کوچه های آبی چشمم گشوده شد
پیش تو عشق هجی سبز بهار بود
با رفتنت بلور غزلهای من شکست
ای معنی طراوت باران عاطفه
 بی تو غمی غریب به شهر دلم نشست
در پاسخ سوال سراسر نیاز من
گفتی که چشم های مرا جا گذاشتی
بعد از عبور ساده خود مهربان چه زود
 دل را میان حادثه تنها گذاشتی
این بود پاسخ تپش قلب عاشقم
این بود پاسخ غزل سرخ انتظار
کردی دریغ از دل من یک نگاه را
این بود رسم مهر و وفای تو ای بهار
نورت چه شد ستاره من پرتوت کجاست
باور نمی کنم که تو از یاد برده ای
باور نمی کنم که پس از مدتی غروب
دل را به شهر آبی دیگر سپرده ای
رفتی و بغض کرد بدون تو شهر چشم
 بی تو غروب می کند از دیده ام بهار
تا آن زمان که بگذری از کوچه دلم
 ما غرق حسرتیم و هیاهو و انتظار
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط قلب ویران  | 

به مد پرستان بگویید اخرین مد کفن است!!!!!!!!!!!!.........

 
عزیزم
 قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟
 
اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می
 
کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در
 
خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم
 
بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این
 
خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
 
من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام
 
ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق
 
تاریکی وحشتنک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
 
 
 
 
 
 
 
 
 

ماجرای یک عشق

 

به روی گونه تابیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار اتظارت تا سحر گاه

شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیزست توشیداییم را

به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتی ست

ولی دل رابه چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس

به لحن آب نمنک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی

و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد

نگاهش کردم و چیزی به من نگفت

توو هم در انتظار یک بهانه

از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمنکی ست این عشق

ببین با سرنوشت من چها کرد

تو هم این رنجش خکستری را

میان یاد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مقل باران

فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم

فقط یک لحظه باریدی و رفت ی

دلم پرسید از پروانه یک شب

چرا عاشق شدی در عجیبی ست

و یادم هست تو یک بار این را

ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من

تو مثل غنچه خندید و رفتی

 دلم گلدان شب بو های رویا ست

پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار

کنار خانه روییدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج

شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن

به جای غصه ترسیدی و رفتی

 غروب کوچه های بی قراری

حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک آن آمدی این روشنی را

بروی کوچه پاشیدی و رفتی

کنار من نشتی تا سپیده

ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه

نگارن را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها

خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا همیشه

تو از این شهر کوچیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه

مرا دیوانه نامیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را

 نمی دانی که من ن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را

به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست

پر از تنهایی نمنک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری

دل من را کشانیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی

تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم

تو پایان مرا دیدی و رفتی
 

 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

وقتی رفتی گریه هم نکردم...................

غروب پاییز

دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
 افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر لب فسرده
سفق ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبنک
به هر سیلی گلی افتاده بر خک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را
که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه
دلم کوه غم و دریای اندوه
اهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که بگویم
 فرود اید نگاه از نیمه راه
که دست وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
 شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که جان می دهی بر دانه در خک
غبار از چهر گل ها می کنی پک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

ای کاش عاشق نمیشدم..............

 
 
ماه من غصه نخور

ماه من غصه نخور زندگي جذر و مد داره

دنيامون يه عالمه ، آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه كه دشمن نمي شن

همه كه پر ترك مث تو و من نمي شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي كم پيدا ميشه كسي رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور ، گريه پناه آدماس

تر و تازه موندن گل ، مال اشك شبنماس

ماه من غصه نخور ، زندگي خوب داره و زشت

خدا رو چي ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور ، پنجره مون بازه هنوز

باغچه مون غرق گلاي عاشق نازه هنوز

ماه من غصه نخور ، باز داره فصل سيب مي شه

مي دونم گاهي آدم ، تو وطنش غريب مي شه

ماه من غصه نخور ، ماها كه تب نمي كنن

ماها كه از آدما كمك طلب نمي كنن

ماه من غصه نخور، شمدونيا صورتي ان

دلايي كه بشكنن چون عاشقن قيمتي ان

ماه من غصه نخور ، سبك مي شي بارون بياد

توي عاشقي بايد نترسيد از كم و زياد

ماه من غصه نخور ، خاطره هامون كودكن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسكن

ماه من غصه نخور ، بازي زمين خوردن داره

كار دنيا همينه ، تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور ، تاب بازي افتادن داره

زندگي شكستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور ، گلا ميان عيادتت

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور ، خيليا تنهان مث تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان ، مث تو

ماه من غصه نخور ، زندگي بي غم نمي شه

اوني كه غصه نداشته باشه ، آدم نمي شه

ماه من غصه نخور ، حافظ واست وا مي كنم

شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي كنم

ماه من غصه نخور ، دنيا رو بسپار به خدا

هر دو مون دعا كنيم ، تو هم جدا ، منم جدا

 
 
 
 
دروغ می گن ...

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن

آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن

اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتونن

بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن

اونا كه مي ان به اين بهونه ها ، كه اومدن

از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن

اونا كه فدات بشم تيكه كلامشون شده

به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن

اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن

تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

غروب زیباست اما نه غروب عشق..................

 
بازم نيومدي...

 
عاشق و مجنونت شدم
 
ناخوانده مهمونت شدم
کلي پريشونت شدم
اما بازم نيومدي
قهوه فنجونت شدم
شمعه تو شمعدونت شدم
خاکه تو گلدونت شدم
اما بازم نيومدي
برفه زمستونت شدم
رسوا و حيرونت شدم
چيک چيکه ناودونت شدم
اما بازم نيومدي
آفتاب و بارونت شدم
اشکاي لرزونت شدم
 
عطره گلابدونت شدم
اما بازم نيومدي
ماهه تو ايونت شدم
خراب و ويرونت شدم
گله گلستونت شدم
اما بازم نيومدي
سه ماه تابستونت شدم
الوند و کارونت شدم
دشتاي ايرونت شدم
اما بازم نيومدي
دنا و هامونت شدم
نزديکتر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم
اما بازم نيومدي
خادم و دربونت شدم
اسيره زندونت شدم
گلابه کاشونت شدم
اما بازم نيومدي
يه جوري مديونت شدم سنگه خيابونت شدم
راهيه ميدونت شدم
اما بازم نيومدي
تو سختي آسونت شدم
تو دردا درمونت شدم
ناجيه پنهونت شدم
اما بازم نيومدي
لباس و سامونت شدم
سارقه ايمونت شدم
چشماي گريونت شدم
اما بازم نيومدي
لباي خندونت شدم
گشنه شدي نونت شدم
آبه فراونت شدم
اما بازم نيومدي
هميشه ممنونت شدم
من ني چوپونت شدم
آب تو بيابونت شدم
اما بازم نيومدي
شعرايه ارزونت شدم
عمري غزل خونت شدم
تسليمه قانونت شدم
اما بازم نيومدي
گشنه مژگونت شدم
هلاکه چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما بازم نيومدي...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

کاش در این دنیا نبودم................

آتش پنهان

گرمی آتش خورشید فسرد

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

پنجه خسته این چنگی پیر

ره دیگر زد و آهنگ دگر

زندگی مرده به بیراه زمان

کرده افسانه هستی کوتاه

جز به افسوس نمی خندد مهر

جز به اندوه نمی تابد ماه

باز در دیده غمگین سحر

روح بیمار طبیعت پیداست

باز در سردی لبخند غروب

رازها خفته ز نکامی هاست

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

در هم آویخته می پرهیزند

برگها سوخته از بوسه مرگ

تک تک از شاخه فرو میریزند

می کند باد خزانی خاموش

شعله سرکش تابستان را

دست مرگ است و ز پا ننشیند

تا به یغما نبرد بستان را

دلم از نام خزان می لرزد

زانکه من زاده تابستانم

شعر من آتش پنهان من است

روز و شب شعله کشد در جانم

می رسد سردی پاییز حیات

تاب این سیل بلاخیز نیست

غنچه ام نشکفته به کام

طاقت سیلی پاییزم نیست
 

 

سرگذشت گل غم

 

تا در این دهر دیده کردم باز

گل غم در دلم شکفت به ناز

بر لبم تا که خنده پیدا شد

گل او هم به خنده ای وا شد

هر چه بر من زمانه می ازود

گل غم را از آن نصیبی بود

همچو جان در میان سینه نشست

رشته عمر ما به هم پیوست

چون بهار جوانیم پژمرد

گفتم این گل ز غصه خواهد مرد

یا دلم را چو روزگار شکستی هست

می کنم چون درون سینه نگاه

آه از این بخت بد چه بینم آه

گل غم مست جلوه خویش است

هر نفس تازه روتر از پیش است

زندگی تنگنای ماتم بود

گل گلزار او همین غم بود

او گلی را به سینه من کاشت

که بهارش خزان نخواهد داشت
 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

چه زمونهای یه عاشق حقیقی پیدا نمیشه..............

ستوه

 

در کجای این فضای تنگ بی آواز
 

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
 

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد

آٍمان در چاردیوار ملال خویش زندانی است

روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست

آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است

بال پرواز زمان بسته است

هر صدایی را زبان بسته است

زندگی سر در گریبان است

ای قناری های شرینکار

آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار

ای خروشان موجهای مست

آفتاب قصه هاتان گرم

چشمه آوازتان تا جاودان جوشان

شعر من میمیرد و هنگام مرگش نیست

زیستن را در چنین آلودگی ها زاد و برگش نیست

ای تپش های دل بی تاب من

 ای سرود بیگناهی ها

ای تمنا های سرکش

ای غریو تشنگی ها

در کجای این ملال آباد

من سرودم را کنم فریاد

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

ای کاش میشد ...........

 

غبار آبی

 چندین هزار قرن

از سر گذشت عالم و آدم است
 

وین کهنه آٍسیای گرانسنگ است

بی اعتنا به ناله قربانیان خویش

 آسوده گشته است

در طول قرنها

فریاد دردنک اسیران خسته جان

بر میشد از زمین

شاید که از دریچه زرین آفتاب
 

یا از میان غرفه سیمین ماهتاب

اید بروی سری

اما

هرگز نشد گشوده از این آسمان دری

در پیش چشم خسته زندانیان خک

غیر از غبار آبی این آسمان نبود

در پشت این غبار

جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود

زندان زندگانی اسنان دری نداشت

هر در که ره به سوی خدا داشت بسته بود

تنها دری که راه به دهلیز مرگ داشت

همواره باز بود

دروازه بان پیر در آنجا نشسته بود

در پیش پای او

در آن سیاه چال

پرها گسسته بود و قفس ها شکسته بود

امروز این اسیر

انسان رنجدیده و محکوم قرنها

از ژرف این غبار

تا اوج آسمان خدا پر گشوده است

انگشت بر دریچه خورشید سوده است

تاج از سر فضا و زمان در ربوده است

تا او کند دری به جهان های دیگری
 

 

 

بهت

 

میگذرم از میان رهگذران مات

مینگرم در نگاه رهگذران کور

اینهمه اندوه در وجودم و من لال

اینهمه غوغاست در کنارم و من دور

دیگر در قلب من نه عشق نه احساس

دیگر در جان من نه شور نه فریاد

دشتم اما در او ناله مجنون

کوهم اما در ائ نه تیشه فرهاد

هیچ نه انگیزه ای که هیچم پوچم

هیچ نه اندیشه ای که سنگم چوبم

همسفر قصه های تلخ غریبم

رهگذر کوچه های تنگ غروبم

آنهمه خورشید ها که در من می سوخت

چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه

آه که آوار غم شد و به سرم ریخت

زورق سرگشته ام که در دل امواج

 هیچ نبیند نه خدا نه خدا را

 موج ملالم که در سکوت و سیاهی

میکشم این جان از امید جدا را

می گذرم از میان رهگذران مات

میشمرم میله های پنجره ها را

مینگرم در نگاه رهگذران کوذ

میشوم قیل و قال زنجره ها را
 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت............

 

هشدار سبز

 

کاش بیایم برای بی پناها سایبون باشیم

با دلای شکسته کمی مهربون باشیم

کاش بیایم به باغبونا کمی حرمت بذاریم

احترام دلای شکسته رو نگه داریم

 کاش به مهربونترا دین مون وادا کنیم

سهم خوشبختی مون رو وقف بزرگترا کنیم

کاش یه کاری بکنیم که خستگی ها در بشه

مرهمی بشیم که زخم آدما بهتر بشه

کاش که شاخه ی درخت زندگی رو نشکنیم

هفته ای یه بار به باغبونامون سر بزنیم

کاش که پک کنیم تمام اشکایی که جاریه
 

خوب نگه داریم چیزی که واسه یادگاریه

کاش دس پرنده های بی پناه و بگیریم

توی آسمون بریم دامن ماه و بگیریم

کاش با مهربونی مون غصه ها رو کم بکنیم

رشته های عشق رو تا همیشه محکم بکنیم

کاش بنشینیم پای صحبت اونا که بی کسن

اگه درد دل کنن به آرزشون می رسن

کاش تو عصری که همش سنگیه و آهنیه

 بگیم از چیزایی که خوبه ولی رفتنیه

کاش هنوز دیر نشده قدر هم و خوب بدونیم

 نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم

کاش که این یه جمله هیچ موقع ز یادمون نره

 آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره


 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

یه عاشق پیدا نمیشه باهاش درد دل کنم......

باید

باید به فکر غصه گل ها بود

فکر غروب سکت یک خورشید
 

باید ز درد اینه ویران شد

از غصه ی سپیده به خود لرزید

باید به فکر کوچ پرستو بود

 در فکر یک کبوتر بی پرواز

باید به جای یک دل تنها بود

 آرام و ارغوانی و بی آغاز
 

باید به حرمت غم یک گلدان

 آشفته بود و خم شد و ویران شد

 وقتی دلی ز غربت غم تنهاست

 باید شکسته گشت و پریشان شد

باید میان خاطره کودک

چیزی شبیه لطف عروسک بود

 باید برای پنجره ای تنها

یک سایبان ز ساقه ی پیچک بود

باید برای تشنگی یک یاس

 زیباتر از تصور باران شد

بابد برای تازه شدن گل داد

 تسکین روح خسته ی یاران شد

باید فضای نیلی رویا را

گاهی برای پونه مهیا کرد

باید هوای سرخی رز را داشت

از آسمان ستاره تمنا کرد

باید ترانه های رهایی را

 در کوچه های عاطفه قسمت کرد

 باید فدای خنده ی یک گل شد

در خوابهای اینه شرکت کرد

 باید به خاطر گل یخ پژمرد
 

فکر پرنده های طلایی بود
 

باید سکوت اینه را فهمید
 

در انتظار صبح رهایی بود

باید به فکر حسرت شبنم بود
 

فکر سپیدی غزل یک یاس

فکر پناه دادن یک لاله

فکر غریب ماندن یک احساس

باید میان خواب گلی گم شد

 ایینه بود و عاشق بارانی

باید شبی ز روی صداقت رفت

 در کلبه ی نسیم به مهمانی

 باید برای پونه دعایی کرد

 زیر عبور تند زمان تنهاست

باید شنید قصه ی دریا را

 تا دید او برای چه در غوغاست

 باید به فکر عمر شقایق بود

فکر نیاز آبی نیلوفر

 فکر هجوم ممتد یک اندوه

فک هوای ابری چشمی تر

باید به فکر زردی دلها بود

فکر حضور دائمی پاییز

 فکر غریب بودن شمتی برف

 باریدنی عجیب و کم و یکریز

 باید برای عاطفه فکری کرد

 پشت حصار فاصله ها مانده

 ایا کسی به تازگی از احساس

شعری برای تازه شدن خوانده ؟

باید به فکر رسم نوازش بود

آرام ومهربان و تماشایی

 باید برای عاطفه شعری ساخت

با خانه های ‌آبی و رویایی

باید فشرد دست محبت را

 آن گاه آسمانی و زیبا شد

وشید شهد عشق ز یک چشمه

 با احترام دریا شد

باید پناه و پر از احساس

باید دلی به وسعت دریا داشت

باید به اوج رفت و برای دل

یک خانه هم همیشه همانجا داشت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

دیگه میذارمت کنار ..............

 
 

رفع زحمت

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم

انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم

وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا

 دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم

چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست

تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم

در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین

من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم

نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت

 هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم

بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست

در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم

یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت

هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم

خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش

دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم
 

 

 

یک فکر دیگر

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم

گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم
 

تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را این بار باور میکنم

یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من

یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم

یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام

آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم

صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن

من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم

شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم

گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم

زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت

با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم
 

 

ماجرای یک عشق

به روی گونه تابیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار اتظارت تا سحر گاه

شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیزست توشیداییم را

به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتی ست

ولی دل رابه چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس

به لحن آب نمنک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی

و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد

نگاهش کردم و چیزی به من نگفت

توو هم در انتظار یک بهانه

از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمنکی ست این عشق

ببین با سرنوشت من چها کرد

تو هم این رنجش خکستری را

میان یاد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مقل باران

فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم

فقط یک لحظه باریدی و رفت ی

دلم پرسید از پروانه یک شب

چرا عاشق شدی در عجیبی ست

و یادم هست تو یک بار این را

ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من

تو مثل غنچه خندید و رفتی

 دلم گلدان شب بو های رویا ست

پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار

کنار خانه روییدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج

شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن

به جای غصه ترسیدی و رفتی

 غروب کوچه های بی قراری

حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک آن آمدی این روشنی را

بروی کوچه پاشیدی و رفتی

کنار من نشتی تا سپیده

ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه

نگارن را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها

خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا همیشه

تو از این شهر کوچیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه

مرا دیوانه نامیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را

 نمی دانی که من ن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را

به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست

پر از تنهایی نمنک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری

دل من را کشانیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی

تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم

تو پایان مرا دیدی و رفتی
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

اگهدوباره هم برگردی دیگه قبولت ندارم حتی اگه التماس کنی................................

 

اگه تو از پیشم بری

اگه تو از پیشم بری سر به بیابون می ذارم

هر چی گل شقایقه رو خک مجنون می ذارم

اگه تو از پیشم بری من خودم و گم می کنم

به عمر تو رو شرمنده حرفای مردم می کنم

اگه تو از پیشم بری دل رو به دریا می زنم

غرور خورشید و با برف آرزوها می شکنم

اگه تو از پیشم بری کار من آوارگیه

خلاصه شو واست بگم که آخر زندگیه

اگه بری شکایت تو رو به دریا میکنم

شقایقای عالم و من بی تو رسوا میکنم

اگه تو از پیشم بری زندگی خکستریه

فرداش یکی خبر می ده دلت پیش دیگریه

اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق میکنن

شکایت چشم تو رو به مررغ عاشق میکنن

اگه بری پرستوها از زندگیشون سیر میشن

آهوا توی دام صیادای پیر اسیر می شن

اگه بری دریا پر از اشک و نیاز ماهیاس

شبای شهرمون مثه چشمای عاشقت سیاس

اگه بری یه شب تو خواب دریا رو آتیش می زنم

نردبون آسمون و با هر چی نوره می شکنم

اگه بری پروانه ها شمعا رو خاموشن میکنن

قنریای قفسی دل و فراموش میکنن

اگه بری پلک گلا از غم عشق تو تره

یکی مثه من دلش از چشمای تو بی خبره

اگه تو از پیشم بری پنجرمون بسته میشه

یه دل با صد تا آرزو از زندگی خسته میشه

اگه بری مجنون دیگه از من و تو نمیگذره

نرو بذار ببینمت باز از کنار پنجره

اگه بری من می مونم با بازی های سرنوشت

که من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت

اگه بری به آسمون شب شکایت میکنم

یه شب می شینم با خدا تا صبح خلوت میکنم

اگه بری پرنده ها بر نمی گردن به لونه

بی تو کدوم پرنده ای راه خودش رو می دونه

اگه تو از پشم بری تو ابرا غوغا میکنم

برای مردن گلا بهونه پیدا میکنم

اگه تو از پیشم بری یاسا ترک بر میدارن

شبنما رو گل رز مگه حتی طاقت میارن

اگه بری مردم منو به هم دیگه نشون می دن

می پرسن از همدیگه که چی راجع من شنیدن

اگه بری همه میگن عشق من و تو هوسه

بمون با هم نشون بدیم که عشق ما مقدسه

اگه بری می لرزه فرهاد و ستون بیستون

به خاطر اونم شده تو تا ابد پیشم بمون

اگه بری می گن دیدی این آخر و عاقبتش

ما هیچ کدوم و نمی خوایم نه رنج و ئنه محبتش

اگه بری نمی دونن شاید واست خوشبختیه

نمی دونن لذتت بعضی خوشیا تو سختیه

اگر چه وقتی تو بری دیگه من و نمی بینی

اگه بخوای هم می باید تا فصل محشر بشینی

اما تورو جوون خودت که از همه عزیزتری

با یک نگاهت منو تا اوون ور دنیا می بری

اگه میشه بری یه جا به آرزوهات برسی

یا که دور از چشمای من قلب تو دادی به کسی

برو منم با ید تو زندگی رو سر میکنم

گاهی به اشتیاق تو قلبم و پر پر میکنم

عیدا که شد عشق تو رو تو قلب هفت سین می چینم

با اینکه رفتی باز تو رو کنار هفت سین می بینم

غصه نخور دنیای ما سمبل بی وفاییه

هر چی من و تو می کشیم تقصیر آشناییه

راستی اگه بخوای بری این جوری طاقت می یارم

خودم باید دست تو رو دست غربت بذارم
 

اگه بری دنبال تو میام تا اوج آسمون

اون وقت می بینم همه رو پس تو نرو پیشم بمون

دلت می خواد اگه یه روز بدون من می رفتی یه جا

دنبال مهربونیات آواره شم تو کوچه ها

اگه بری یه وقت می ای می بینی مریم نداری

اون وقت باید دسته گل و رو خک مریم بذاری

اگه بری بیدای مجنون و پریشون می کنم

سقف دل و بر سر آرزوها ویرون میکنم
 

اگه بری اینجا یه دل بمون که صاحب اون مریمه

اگه بری دعای من بازم می یاد پشت سرت

من به فدای تو و عشق تو و فکر سفرت
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

گریه کردم وقتی تو نبودی .........................

 
 

گفت و گو

من میگم بهم نگاه کن 

تو میگی که جون فدا کن

من میگم چشات قشنگه
 

تو میگی دنیا دو رنگه

من میگم چه قدر تو ماهی

تو میگی اول راهی

من میگم بمون همیشه

تو میگی ببین نمیشه

من می گم خیلی غریبم

تو میگی نده فریبم

من میگم خوابت رو دیدم

تو میگی دیگه بریدم

من می گم هدف وصاله

تو ولی میگی محاله
 

من میگم یه عمره سوختم
 

تو میگی قلبم رو دوختم

من میگم چشمات و وا کن

تو میگی من و رها کن

من میگم خیلی دیوونم

تو میگی آره می دونم

من میگم دلم شکسته ست

تو میگی خوب میشه خسته ست

من میگم بشین کنارم

تو میگی دوستت ندارم

من میگم بهم نظر کن

تو ولی میگی سفر کن

من میگم واسم دعا کن

تو میگی نذر رضا کن

من میگم قلبم رو نشکن

تو میگی من می شکنم من ؟

من میگم واست می میرم

تو میگی نمی پذیرم

من میگم شدم فراموش؟

تو میگی نه ، رفتم از هوش

من میگم که رفتم از یاد ؟

تو میگی نه مرده فرهاد

من میگم باز شدی حیروون ؟

تو میگی بیچاره مجنون

من میگم ازم بریدی ؟

تو می پرسی نا امیدی ؟

من میگم واسم عزیزی

تو میگی زبون میریزی؟

من میگم تو خیلی نازی

تو میگی غرق نیازی

من میگم دلم رو بردی

 تو میگی به من سپردی ؟

من میگم کردم تعجب

تو میگی دیگه بگو خب

من میگم تنهایی سخته

تو میگی این دست بخته

من میگم دل تو رفته

تو میگی هفت روزه هفته

من میگم راه تو دوره

تو میگی چاره عبوره

من میگم می خوام بشم گم

تو میگی حرفای مردم ؟

من میگم نگذری ساده ؟

تو میگی آدم زیاده

من میگم دل به تو بستن ؟

تو میگی اینقده هستن

من میگم تنهام میذاری ؟

تو میگی طاقت نداری ؟

من میگم خدا به همرات

تو میگی چه تلخه حرفات

من میگم اهل بهشتی

تو میگی چه سرنوشتی

من میگم تو بی گناهی

تو میگی چه اشتباهی

من میگم که غرق دردم

تو میگی می خوام بگردم

من میگم چیزی می خواستی ؟

تو میگی تشنمه راستی

من میگم از غم آبه

تو میگی دلم کبابه

من می گم برو کنارش

تو میگی رفت پیش یارش

من میگم با تو چیکار کرد ؟

تو میگی کشت و فرار کرد

من میگم چیزی گذاشته ؟

تو میگی دو خط نوشته

من میگم بختش سیاهه

تو میگی اون بی گناهه
 

من میگم رفته که حالا

تو می گی مونده خیالا

من میگم می آد یه روزی

تو میگی داری می سوزی

من میگم رنگت چه زرده

تو می پرسی بر میگرده ؟

من میگم بیاد الهی

تو میگی که خیلی ماهی

من میگم ماهت سفر کرد

تو میگی تو رو خبر کرد ؟

من میگم هر کی با ماهش

تو میگی بار گناهش؟

من میگم تو بی وفایی

تو میگی بریم  یه جایی

من میگم دلم اسیره

تو میگی نه خیلی دیره

من میگم خدا بزرگه

تو میگی زندگی گرگه

من میگم عاشق پرنده ست

تو میگی معشوق برنده ست

من میگم به روزها شک کن

تو میگی بهم کمک کن

من میگم خدانگهدار

تو میگی تا چی بخواد یار

من میگم که تا قیامت

برو زیبا به سلامت

پشت تو آب نمی ریزم

که نروندت عزیزم

 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط قلب ویران  | 

یادت نره فراموشم کنی.....

 
 

محبت

 

نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

 شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم

رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم
 

چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری

 دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم

تو التماسیم می کنی جوری فراموشت کتم

با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم

گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

 رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم
 

 

 

فاصله

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
 

جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست

فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست
 

 

 

اگه تو از پیشم بری

اگه تو از پیشم بری سر به بیابون می ذارم

هر چی گل شقایقه رو خک مجنون می ذارم

اگه تو از پیشم بری من خودم و گم می کنم

به عمر تو رو شرمنده حرفای مردم می کنم

اگه تو از پیشم بری دل رو به دریا می زنم

غرور خورشید و با برف آرزوها می شکنم

اگه تو از پیشم بری کار من آوارگیه

خلاصه شو واست بگم که آخر زندگیه

اگه بری شکایت تو رو به دریا میکنم

شقایقای عالم و من بی تو رسوا میکنم

اگه تو از پیشم بری زندگی خکستریه

فرداش یکی خبر می ده دلت پیش دیگریه

اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق میکنن

شکایت چشم تو رو به مررغ عاشق میکنن

اگه بری پرستوها از زندگیشون سیر میشن

آهوا توی دام صیادای پیر اسیر می شن

اگه بری دریا پر از اشک و نیاز ماهیاس

شبای شهرمون مثه چشمای عاشقت سیاس

اگه بری یه شب تو خواب دریا رو آتیش می زنم

نردبون آسمون و با هر چی نوره می شکنم

اگه بری پروانه ها شمعا رو خاموشن میکنن

قنریای قفسی دل و فراموش میکنن

اگه بری پلک گلا از غم عشق تو تره

یکی مثه من دلش از چشمای تو بی خبره

اگه تو از پیشم بری پنجرمون بسته میشه

یه دل با صد تا آرزو از زندگی خسته میشه

اگه بری مجنون دیگه از من و تو نمیگذره

نرو بذار ببینمت باز از کنار پنجره

اگه بری من می مونم با بازی های سرنوشت

که من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت

اگه بری به آسمون شب شکایت میکنم

یه شب می شینم با خدا تا صبح خلوت میکنم

اگه بری پرنده ها بر نمی گردن به لونه

بی تو کدوم پرنده ای راه خودش رو می دونه

اگه تو از پشم بری تو ابرا غوغا میکنم

برای مردن گلا بهونه پیدا میکنم

اگه تو از پیشم بری یاسا ترک بر میدارن

شبنما رو گل رز مگه حتی طاقت میارن

اگه بری مردم منو به هم دیگه نشون می دن

می پرسن از همدیگه که چی راجع من شنیدن

اگه بری همه میگن عشق من و تو هوسه

بمون با هم نشون بدیم که عشق ما مقدسه

اگه بری می لرزه فرهاد و ستون بیستون

به خاطر اونم شده تو تا ابد پیشم بمون

اگه بری می گن دیدی این آخر و عاقبتش

ما هیچ کدوم و نمی خوایم نه رنج و ئنه محبتش

اگه بری نمی دونن شاید واست خوشبختیه

نمی دونن لذتت بعضی خوشیا تو سختیه

اگر چه وقتی تو بری دیگه من و نمی بینی

اگه بخوای هم می باید تا فصل محشر بشینی

اما تورو جوون خودت که از همه عزیزتری

با یک نگاهت منو تا اوون ور دنیا می بری

اگه میشه بری یه جا به آرزوهات برسی

یا که دور از چشمای من قلب تو دادی به کسی

برو منم با ید تو زندگی رو سر میکنم

گاهی به اشتیاق تو قلبم و پر پر میکنم

عیدا که شد عشق تو رو تو قلب هفت سین می چینم

با اینکه رفتی باز تو رو کنار هفت سین می بینم

غصه نخور دنیای ما سمبل بی وفاییه

هر چی من و تو می کشیم تقصیر آشناییه

راستی اگه بخوای بری این جوری طاقت می یارم

خودم باید دست تو رو دست غربت بذارم
 

اگه بری دنبال تو میام تا اوج آسمون

اون وقت می بینم همه رو پس تو نرو پیشم بمون

دلت می خواد اگه یه روز بدون من می رفتی یه جا

دنبال مهربونیات آواره شم تو کوچه ها

اگه بری یه وقت می ای می بینی مریم نداری

اون وقت باید دسته گل و رو خک مریم بذاری

اگه بری بیدای مجنون و پریشون می کنم

سقف دل و بر سر آرزوها ویرون میکنم
 

اگه بری اینجا یه دل بمون که صاحب اون مریمه

اگه بری دعای من بازم می یاد پشت سرت

من به فدای تو و عشق تو و فکر سفرت
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

از اولم ميدونستم دوستم نداري...................

 

هوای رفتن

می خوام یه قصری بسازم

پنجره هاش آبی باشه

من باشم و تو باشی و

یه شب مهتابی باشه

امشب می خوام از آسمون

یاسهای خوشبو بچینم

امشب می خوام عکس تو رو

تو خواب گل ها ببینم

کاشکی بدونی چشمات رو

به صد تا دنیا نمی دم

یه موج گیسوی تو رو

به صد تا دریا نمی دم

کاش تو هوای عاشقی

همیشه پیشم بمونی

از تو کتاب زندگی

حرفای رنگی بخونی

حتی اگه دلت نخواد

اسم تو ، تو قلب منه

چهره تو یادم میاد

وقتی که بارون می زنه

امشب می خوام برای تو

یه فال حافظ بگیرم اگر که خوب در نیومد

به احترامت بمیرم

امشب می خوام رو آسمون

عکس چشات رو بکشم

اگر نگاهم نکنی

ناز نگات رو بکشم

می خوام تو رو قسم بدم

به جون هر چی عاشقه

به جون هر چی قلب صاف

رنگ گل شقایقه

یه وقتی که من نبودم

بی خبر از اینجا نری

بدون یه خداحافظی

پر نزنی تنها نری

وقتی که اینجا بمونی

بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی

مرگ گلهای مریمه

 

 

خیال

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
 

چشمان مهربان تو پک و زلال بود
 

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

 پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

باشه برو قلب عاشق که کم نیست یکی دیگه رو پیدا میکنم.............

زیر درخت آرزو

می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه

می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری

می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری

می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم

می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم

می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی

از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی

امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم

اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم

امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم

برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم

امشب می خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم

اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم

می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه

به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه

یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری

بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری

یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه

فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه

اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن

آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن

راستی دلت میآد بری بدون من بری سفر

بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر

اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم

اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم

حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه

چهره تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه

ای کاش منم تو آسمون یه مرغ دریایی بودم

شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم

ای کاش بدونی چشمات و به صد تا دنیا نمی دم

یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم

به آرزوهام می رسم اگر که تو پیشم باشی

اونوقت خوشبخت میشم مثل فرشته ها تو نقاشی

تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی مرگ گلهای مریمه

نگام کن و برام بگو بگوی می ری یا می مونی

بگو دوسم داری یا نه مرگ گلهای شمعدونی

نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها

اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  |